محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )
391
رشحات البحار ( فارسى )
اينكه از موجود ديگرى صادر شود و در نتيجه دوگانگى ( ) لازم آيد . توضيح اينكه ، گاهى شر بر يك امر عدمى اطلاق مىشود و گاهى بر يك امر وجودى . نوع اول ( امر عدمى ) بر دو بخش است : يا اينكه ان امر عدمى از جمله امورى است كه ذات شىء ان را اقتضا نمىكند يا حصول ان امر براى ان شىء ممكن نيست يا اينكه اين امر عدمى از جمله امورى است كه هم ذات شىء اقتضاى ان را دارد و هم امكان حصول ان هست . بخش اول مانند عدم مراتب عالى نسبت به مرتبه سافل خود . مانند إله نبودن عقل اول و عقل اول نبودن عقل ثانى ؛ زيرا اين امر فقدانى است كه نه ذات ان شىء اقتضاى ان را دارد و نه امكان حصول ان هست . بخش دوم نيز مانند عدم مرتبه نازله در مرتبه عاليه در قوس صعود ؛ زيرا ذات ان سافل اقتضاى ان عالى را دارد و امكان حصول ان نيز هست . اين در عالم هيولا است . عالم جبروت ، ملكوت و مثال نيز از شايبه شريت خالى نيستند . البته شريعت موجود در انها ( فقدان انها ) ممكن الحصول نيست و اين اقتضاى ذات انها است . عالم ماده نيز نسبت به صور نوعيه ، به همين صورت است . با اين حال امكان حصول ان امر فقدانى در عالم ماده هست و ذات وى اقتضاى چنين چيزى را دارد . اما اطلاق شر بر امر وجودى ، مانند اينكه گفته شود ، شيطان ، شمر و . . . شر هستند ، اگر منظور از شريت انها ، شريعت انان نسبت به خودشان و كمال خودشان باشد ، غير معقول است ؛ زيرا يك شىء نه خودش را از بين مىبرد ، نه كمال خودش را و در نتيجه نسبت به خودش شر نيست . ازاينرو بايد نسبت به امر ديگرى شر باشد . بهطورىكه عدم ذات يا كمال ان شىء را ايجاب كند . و گرنه ، شريت وى نسبت به ان شىء ديگر معنايى ندارد . مثلا اينكه سرما نسبت به خودش و كمال خودش شر باشد ؛ قبلا بىمعنا بودن اين نوع شر بيان شد . اما اينكه سرما براى ميوه و كمال ان شر باشد ، اگر موجب فقدان ميوه يا كمال ان نگردد ، شريت سرما نسبت به ميوه معنايى ندارد و وقتى نسبت به ان شر است كه ميوه و كمال ان را معدوم سازد . بنابراين شر حقيقى ، عبارت است از معدوم ساختن ميوه ، يا كمال ان . ازاينرو